تبليغاتX
رویای رسیدن ...
 

                 

                   باز هم من و خیابان تا انتها خالی

                   باز هم من و تنهائی

                                   باز هم من تنها و تنها همدمم خیابان

                                   باز هم من و انتظار بی پایان

 

               باز هم پنجره سرد و چشمان خیره مانده به راه

           باز هم من و کوچه پس کوچه های بچگی

 

     باز هم ...

     باز هم دل تنگ و طنین آواز خنده اش

                     باز هم جای خالی دستانش در دستانم

باز هم من بی او

           

    دیگر نمی خواهم تکرار این "باز هم" ها را

    خدایا طاقتی ...

 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

 

 

+ نوشته شده توسط خاطره در 88/09/04 و ساعت 8:17 بعد از ظهر |
 

امروز افشین قطبی عزیز و دوست داشتنی به یک برنامه تلویزیونی دعوت شده بود. ضمن بحث های تخصصی و حرفه ای خودش، جمله ای گفت که به نظرم خیلی قشنگ بود.

جمله ایشون این بود: " آدم عاشق و صادق ممکنه زندگیش زیر و بالاهای زیادی داشته باشه و خیلی مشکلات در جریان زندگیش پیش بیاد اما در نهایت پیروزه "

شنیدن این جمله، اول صبح، با اون لحن آروم و متین همیشگی آقای قطبی، خیلی دلنشین بود و انرژی مضاعفی به من بخشید.

برای ایشون و همه آدمهای عاشق و صادق(که تعدادشون هم خیلی کمه) آرزوی سلامتی، شادی و موفقیت در تمام مراحل زندگیشون دارم 

عاشق و صادق باشید.

یا علی

 

+ نوشته شده توسط خاطره در 88/08/23 و ساعت 1:18 بعد از ظهر |
 

 

یادته! انگار همین دیروز بود

      شایدم واقعا دیروز بود

نه! دیروز نبود اما یادمه، کم کم هوا داشت سرد می شد

وقتی از دور دیدمت که قدم زنان به سمتم میای توی دلم غوغائی بود، بازم مثل همیشه می خواستم به روی خودم نیارم، خودمونیم، موفق نشدم

ای کاش نمی اومدی آخه داشتم به شرایط جدیدم عادت می کردم ...

 

+ نوشته شده توسط خاطره در 88/08/15 و ساعت 10:39 بعد از ظهر |

 

 

دوباره تمام وجود بهشت پر شده بود از عطر ایمان، انگار تازه عاشقش شده بود. یادته اون عشق رسوا یادته ... اون همه دیوونگی ها یادته... مدام با خودش اینو زمزمه می کرد.

دوباره ایمانشو باور کرد، دوباره قدم توی راهی گذاشت که هم براش آشنا بود، هم غریب، هر بار که رفته بود دیده بود تهش بن بسته، اما به خاطر عشقش، کوله بارش رو بست و به راه افتاد، به امید اینکه این بار روزنه ای باز شده باشه. شاید از همون لحظه اول می دونست که باید برگرده، اما رفت. وقتی داشت بارش رو می بست احتیاط رو هم برداشت، با خودش گفت این بار فرق می کنه، آخه ایمان گفته! ( با کلی غرور! انگار آیه نازل شده) باشه! با احتیاط قدم بر می دارم، چاله ها رو می بینم که توش نیفتم. حتما چیزی تغییر کرده که اینقدر دلم روشنه. دیگه طاقت دوریش رو ندارم. عقلش نهیب می زد که، بهشت جان آدم از یه سوراخ دوبار گزیده نمی شه ها (بماند که بهشت چندین بار گزیده شده بود).

کلی واسه ایمان خط و نشون کشید، اما می دونست در نهایت اونی که کوتاه میاد خودشه، اونی که از موضعش عقب نشینی می کنه بهشته نه ایمان. این روزها دل بهشتم از دست این دختر خیلی شاکی بود آخه خیلی بازیش داده بود. دلی که همیشه باهاش راه می اومد دیگه بریده بود. اما بازم آبروی بهشت رو توی بحث با عقلش خرید. دل بیچاره به عقلش می گفت، دیدی گفتم این دفعه فرق می کنه حالا هی تو بگو ایمان همون ایمانه، عزیزم آدما عوض می شن اونم آدمه از آهن و فولاد نیست که ... بهشت رو دوست داره، محاله این بار احساساتشو به بازی بگیره، محاله بخواد بهشت اذیت شه. عقل با کلی نا امیدی گفت امیدوارم حرفات حقیقت داشته باشه، اما این اومدنو رفتنو قبلا هم تجربه کردیا... کسی که بخواد کاری رو انجام بده انجام میده، تنها چیزی که توی این دنیا کارها رو پیش می بره خواستنه، فقط خواستن، پس نمی خواد. از من گفتن و از تو نشنیدن.

مثل همیشه، روزهای اول همه چی عالی بود، عشق و علاقه از نگاهها و حرفای ایمان کاملا حس می شد، ایمان هم برای جلب نظر بهشت خیلی تلاش می کرد. تن تب دار بهشت روز به روز داغ تر می شد. همش می گفت خدایا ممنون که صدامو شنیدی. ممنون که جواب اشکامو دادی و ایمان رو بهم برگردوندی. داد می زد و از خدای خوبش تشکر می کرد.

روزها می گذشتن، گاهی ترس تکرار گذشته به سراغ بهشت می اومد، هر چند، با هر بار دیدن ایمان این ترس کم رنگ می شد اما دختر بیچاره رو رها نمی کرد. خدایا این بهشت چه گناهی کرده بود که باید اینقدر عذاب می کشید. تمام زندگیش شده بود انتظار، جدایی، گریه، ترس، ترس از دست دادن ایمان...آخه خدایا چرا؟؟

حتی وقتی پیش ایمان بود دلش براش تنگ می شد. اوضاع و احوال خودش زیاد مساعد نبود اما نمی دونم چرا نگران ایمان بود! شاید هم نگران اون نبود، نگران این بود که دوباره ایمان تنهاش بذاره. ندیدم، به خدا ندیدم کسی اینجوری کسی رو دوست داشته باشه. این حس که ایمان جزیی از وجودشه خیلی قویتر شده بود، بهشت برای اینکه این موضوع رو برای ایمان جا بندازه همه کار کرد. همه کار ... چون فکر می کرد که دیگه ایمان مال خودشه غافل از اینکه  ایمان ...  یعنی ایمان می فهمید!          می دونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش ... این همه خواستن دست و بدون حتی نوازش ... می دونم که خنده داره واسه تو گریه دردم ... می گذری از من و می ری اما باز من برمی گردم ... می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم پیش همه بدیهات چه جوری بازم صبورم ...

آمد به سرم از آنچه می ترسیدم ... شنیدین می گن تاریخ تکرار میشه حالا این تاریخ می خواد دیروز باشه می خواد صد سال پیش! تکرار شد، اما این بار خیلی زود، درست زمانی که بهشت داشت به عمق این رابطه فکر می کرد و برای عمیق تر کردن و استحکامش دست به هر کاری می زد، دقیقا زمانی که بهشت برای آینده اش کلی برنامه ریزی کرده بود. هنوز صدای ایمان توی گوششه که می گفت محاله این بار تنهات بذارم ...

باورش خیلی سخته. چطور دلش اومد دوباره این تنهائی رو به بهشت تحمیل کنه. بهشت با خودش فکر می کرد، ایمان وقتی تنهاست میاد سراغم، پس تکلیف تنهائی من چی میشه!!! چرا وقتی من تنهام ایمان سراغمو نمی گیره!!! بهشت داره آب می شه. بازم حق با عقل بهشت بود.

 

 

+ نوشته شده توسط خاطره در 88/08/14 و ساعت 11:37 بعد از ظهر |
 

 

                هر که در این سرا درآید، نانش دهید

                 و از ایمانش مپرسید،

                 چه آنکس که به درگاه خدا به جان ارزد، به خوان بوالحسن به نان ارزد

                                                                                                  

                                                                                                     (ابوالحسن خرقانی)

 

+ نوشته شده توسط خاطره در 88/08/02 و ساعت 3:14 بعد از ظهر |
 

 

    بقچه کردم،

              خاک کردم،

                    هر چه وصله می زد خاطرتان را به زندگی،

                چال کردم هر چه خیال محال بود و انتظار کال،

      

            شبانه باران گرفت،

                                  سپیده تمام قد ایستاده بودید وسط باغ!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط خاطره در 88/07/28 و ساعت 1:16 بعد از ظهر |
 

         

 

               دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

 

           به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد

 

 

 

+ نوشته شده توسط خاطره در 88/07/28 و ساعت 10:1 قبل از ظهر |
 

 

می خوام تصمیم بزرگی بگیرم،

خدایا کمکم کن! تویی که در بدترین شرایط به دادم رسیدی، این دفعه هم دستمو بگیر .

خدای خوبم من جز تو کسی رو ندارم ...

کمکم کن که پشیمون نشم ...

 

 

+ نوشته شده توسط خاطره در 88/07/21 و ساعت 5:5 بعد از ظهر |

 

کاش می دانستی ...

بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت، من به چه حالی بودم

خبر دعوت دیدار چو از راه رسید پلک دل باز پرید.

من سراسیمه، به دل بانگ زدم

آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز

جامه تنگ در آر، و سراپا به سپیدی تو درآ ...

و به چشمم گفتم:

باورت می شود ای چشم به راه مانده خیس  

که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است؟!

چشم خندید و به اشک گفت :

برو! بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه، با توام کاری نیست ...

و به دستان رهایم گفتم :

کف بر هم بزنید، هر چه غم بود گذشت، دیگر اندیشه لرزش به خودت راه مده ...

وقت آن است که آن دست محبت، زتو یاری بکند ...

خاطرم را گفتم :

زودتر راه بیفت، هر چه باشد بلد راه تویی

ما که یک عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی ...

بغض در راه گلو گفت :

 مرحمت کم نشود، گویا با من بنشسته دگر کاری نیست

جای ماندن چو دگر نیست از اینجا بروم ...

به لبها گفتم :

خنده ات را بردار، دست در دست تبسم بگذار و نبینم دیگر، که تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی !!!

سینه فریاد کشید :

من نشان خواهم داد قاب نامش را در طاقچه ام و هوای خوش یادش را در حافظه ام ...

مژده دادم به نگاهم گفتم :

نذر دیدار قبول افتاده است و مبارک باشد،

وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب ...

و تپش های دلم را گفتم :

اندکی آهسته، آبرویم  نبری، پایکوبی ز چه بر پا کردی ؟

پای بر سینه چنان طبل مکوب ...

نفسم را گفتم :

جان ... تو دگر بند نیا، اشک شوقی آمد، تاری، جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود :

همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه، پای در راه شدم

دل به مغزم می گفت :

من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد

هی تو اندیشیدی، که چه باید بکنی

من به تو می گفتم :

او مرا خواهد خواند و مرا خواهد دید ...

سر به آرامی گفت :

خوب چه می دانستم، من گمان می کردم دیدنش ممکن نیست و نمی دانستم ...!

بین تو با دل او حرف صد پیوند است. من گمان می کردم ...

سینه فریاد کشید :

خوب فراموش کنید هر چه بوده است، گذشت

بس است ... به ملاقات بیندیش و نشاط.

آفرین پای عزیز، قدمت را قربان، تندتر راه برو، طاقتم طاق شده است ...

چشم برقی می زد ... اشک بر گونه نوازش می کرد، مرغ قلبم با شوق، سر به دیوار قفس می کوبید، تاب ماندن به قفس هیچ نداشت ...

دست بر هم می خورد، نفس از شوق، دم سینه تعارف می کرد ... سینه بر طبل خودش می کوبید.

عقل، شرمنده به آرامی گفت :

راه را گم نکنیم !!

خاطرم خنده به لب گفت :

نترس نگران هیچ مباش، سفر منزل دوست، کار هر روز من است، چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد.

سر به پا گفت :

 کمی آهسته، بگذارید تا من هم برسم.

دل به سر گفت :

شتاب، تو هنوزم عقبی ؟

فکر فریاد کشید :

دست خالی که بد است کاشکی ...

سینه خندید و بگفت :

دست خالی به چه روی، این همه هدیه کجا چیزی نیست !!

چشم را گریه شوق،

                 قلب را عشق بزرگ،

                               سینه یک سینه سخن،

                                             روح را شوق وصال،

                                                               لب پر از ذکر حبیب،

                                                                                 خاطر آکنده یاد ...

                                کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد.

شوق دیدار نباتی آورد، کام جانم شیرین.

پای تا سر همه اندیشه وصل ...

 

وه ! چه رویای قشنگی دیدم.

                          خواب ای موهبت خالق پاک.

خواب را دریابم که در آن،

 می توان با تو نشست،

 می توان با تو سخن گفت و شنید ...

                          و خواب، دنیای توانایی هاست.

خواب، سهم من از تو و دیدار شماست.

                                 خواب، دنیای فراموشی هاست.

خواب را دریابم که تو در خواب مرا خواهی خواست،

                                              که تو در خواب مرا خواهی خواند و

                                                       تو در خواب، به من خواهی گفت : تو به دیدار من آ

 

آه ! کاش می دانستی بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت، من به چه حالی بودم. پلک دل باز پرید. من به مهمانی دیدار تو می اندیشم ...

 

 

+ نوشته شده توسط خاطره در 88/07/12 و ساعت 1:33 بعد از ظهر |

 

 

روزهایی رو به خاطر می آرم که بهشت ساعتها توی خیابون منتظر ایمان می موند. این انتظار خیلی براش قشنگ بود. وقتی ایمان رو از دور می دید، انگار خدا دنیا رو بهش می داد. دیگه توی این دنیا چیزی نبود که بهشت از خدا بخواد. وقتی سرمای زمستون بیرحمانه پوست سفید صورتش رو شلاق می زد، بهشت فقط به لحظه رسیدن ایمان فکر می کرد. دست و صورتش رو که لمس می کردی انگار به میت دست می زدی، اینقدر که یخ بود. خودش باورش نمی شد از شدت سرما یخ زده باشه. اصلا انگار نه انگار که سرما انگشتهای دست و پاهاش رو بی حس کرده، چنان انگشتهاش بی حس می شد که نمی تونست چیزی رو محکم توی دستش بگیره. اما زمانی که قد و بالای ایمانش رو از دور می دید همه چیز فراموشش می شد. خودش می گفت این معطلی نیست این نهایت عشقه، نهایت دوست داشتنه. وای ... خدایا!

اگر بعضی وقتها از چیزی دلخور و ناراحت بود به ایمان که می رسید همه چیز رو فراموش می کرد نمی خواست ایمان ناراحت بشه، می گفت لحظاتی که پیش ایمانم بهترین لحظات منه نمی خوام خرابش کنم. اما امان از روزهایی که ایمان از چیزی ناراحت و دلخور بود ... طفلکی بهشت، با اینکه این همه سختی رو برای دیدن عزیز دلش تحمل می کرد با چنان برخورد سردی مواجه می شد که نگو. ایمان، تمام ایمان بهشت بود. هیچی نمی گفت صبر می کرد و بغض داشت تا برسه خونه. وای ... اون لحظه ای که می رسید چه لحظه دلخراشی بود. اگر کسی خونه نبود یه دل سیر گریه می کرد. اگر که همه خونه بودن این بغض آنقدر گلوش رو فشار می داد که راه نفسش رو می بست. وقتی می رفت توی رختخواب آنقدر گریه می کرد که از حال می رفت. صبح که بیدار می شد چشمهاش کاسه خون بود. اشکهای شورش مژه های سیاهش رو سفید و خشک کرده بود. وقتی می خواست دست و صورتش رو بشوره، توی آینه نگاهی به خودش می کرد و تازه یادش می افتاد که دیشب چی بهش گذشته. مثل زخمی که سر باز کنه دوباره همه چیز براش تداعی می شد، بغضش می ترکید و دوباره ...

ایمان، ایمان نبود. بهشت، ایمانش کرد. بهشت از خودش، از خوبیهاش، از بهشت بودنش گذشت تا ایمان، ایمان شد. عشق پاک بهشت، بت ایمان ساخت.

 

                                             عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

                                                                       داد رسوایی من، شرح دل آرایی او ...

 

 

+ نوشته شده توسط خاطره در 88/07/05 و ساعت 11:58 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM